بعد خشکی این چشمه جوشان شاید نخورد طفل بغل خورده آهو جرعه ای مملو ز آب
پس آن قول به اسمون دوخته تو شاید ندرخشد نور زمین پهنه آن تک ستاره از فلک افلاک
در بلدای شب تیر زمستان آن سبک گنجشکک خیس شاید تاب نیارد این زمستان سیه رو به سوی تابستان برات
عمری گذشت .. مدت هایی است کمتر میام. سعی میکردم هماره اگر کار بزرگی نمیتونم با وضعیت تاپاله گونه اجتماع برای خودم بکنم سربار زندگی دیگران نباشم. جستکی میزنم .. نگاهی به زندگی خودم دارم میدانم باید حرکت کرد .. میدانم در زندگی بخاطر اشتباه دیگران بدجور تاوان ناملایمی داده ام. بسا به ناحق . گاهی طاقتم تاب شد .. گاهی روانم پریشان. گاهی خودم رو به ندانستن زدم .. گاهی به خواب
کارگری کردم چندین ماه .. بلکه با کارگری و حمالی رخت برکنم از رخوت ننگین بدبختی ... دانستم در کلبه سیاه برای کودک زمین خورده سیاه تکه ذغال سیاهی هم سهم نیست.
رخت بربستم و گسستم .. به ناچار .. برای یک جوان تحصیل کرده این همه کرنش ستودنی است. چه بسا بسیاری تن به این حرکات نمیدهند. نمیدانم باعثش خودم شدم که تن به کارگری بیخود دادم یا برادری که توصیه اکید به کارگری و حمالی برای دیگران دارد. اما نتیجه اش را دوست داشتم . به من این مدت درسهای خوبی داد.
اما ماندن جایز نبود. شاید نشد. نه حقوق مرتبی .. نه پاداشی.. نه رفتار درستی .. هر کاسه ای بود شکسته میشد بر سر ما . یه جوان بی سواد رئیست شود همین است معجزه که رخ نمیدهد.
ولی حس ناملایم تلخی است .. به تلخی یک قهوه کوفتی .. این که تو بیکار شوی ولی هنوز جوونک های دوزاری نجس کثیف که در زمان کار تو تن پروری میکردند دست نازک دختران سهم تو را بگیرند و پیست اسکی را بالا پائین خیابان ها رو جلو عقب و دسته کثیف و استکباری بیلیارد را در مشت فضیحشان محکم کنند.
تف به حیای دنیا .. تف به سرمنشا دنیا
دوست ندارم بگویم در راه پول دار شدن زحمت میکشم.. چون درس بزرگی زندگی نکبتی بهم داده است.
این که یک عضو کوچک در قشر ضعیف جامعه همواره تصمیم هایش مهم نیست . بلکه ممارست وپشتکارش ملاک اصلی تحقق به آرزوهایش است. از خصوصیات نجس این زندگانی این است دیگر..
بچه نون نشسته مایه دار میتواند به زندگی چنان ساده انگارانه نگاه میکند که برای من قضاوت رو همیشه آسان میکند.
غذای خوب خانه خوب ماشین خوب مدرسه خوب امکانات خوب حمل و نقل آسان .. همه چیز آماده برای تن پروری و غرور کاذب.
یک جایی باید سره از ناسره جدا گردد.
دلم میخواد بشه روزی انقدر قدرت داشته باشم که بتونم با کسانی که زندگی من رو به بازی گرفتن زندگیشون رو به بازی بگیرم. اینکه به یه دختر ابراز علاقه کنی و با حال تمسخر سرحرف رو بچرخونه .. شاید بزرگترین زلزله احساسی یک پسر باشه که من حس کردم.
شاید کمترین مجازاتی که سزاوارش هستند اینه که به راحتی با دارو ندارشون بازی کنم .. چون مستحقش هستند.
کتمان ناپذیره یه دختر بتونه انتخاب کنه ولی وقتی خودش رو با پول عوض کنه .. بهت میگه تو هم میتونی با پول اون به بازی دعوت کنی ..
برچسب:
نویسنده: کیانوش پورحسین