مغزم پنجره ای داشت به عطش رسیدنت میشکستمش. پاره آجر میهمانش میکردم.
نمیشود که نرسید به تو لعنتی .. هنوز هم هوس تو سالهاست دیوانه ام کرده .. هر بار که از تو دور میشوم خودم را دور زده ام . حقیقتی است که کتمانش سمی است. تو را دور ریختم چون خودم دور ریختنی بودم . چون قابل قبول نبودم . هر از گاهی یک چشمه هایی نشان دادم دیدم تمایلت را .. حیف و صد حیف که قدم هایم پشت سر هم نیست.
مگر چقدر یک انسان با خواری میتواند بزیستد .. یا رومی روم یا زنگی زنگ . اینجا جهان سوم است. جایی که با مغز درس خوانده ات و مدرک قاب گرفته ات نهایت راننده آژانس میشوی . اما مغزت که به کار جگر دار بخورد بلندت میکند.
پلک چشمت خوانه خرابم کرد لعنتی ...
فایده ای ندارد کار باید کار بار کرد !
در دبی کارم بار است و کار ! نه لفتی نه گوری ! بی دغدغه .
قدم که بر میداری بیرون میروی مسافرکشی وانگهی ریسک نمودی تصادف کنی .. ماشین را بدزدند.. مسافر بزنی پول ندهد... ولی حس میکنی ریسکش پائین آمده.
باید ریسک خودم را پائین اورم. باید جوانب کار را درست گام به گام بردارم. باید تمام قدم ها را برای عقلانی نمودن کار پی نمایم.
تو باید درس زندگی ام شوی ای هوس جنون بار من .. گزش ناکامی من به تو باید به رگ استخوان و اعماق پیکرم تاتو شود . بلکه شیر فهم شوم . باید بدانم به خودت باختمت . باید بفهمم سهمم بودی و عرضه به خرج ندادم.
زندگی آقاجان یه دو دو تای ساده دارد که میگد اگر لایق باشی میرسی نرسیدی بهترش را میرسی .
اما اگر لایقش نبودی ... نانت را کلاغ برده آقا جان .. اینجا جنگل است .. خود خوده جنگل است.
به جنگل خوش آمدی !
طفلک روسی به ما نیمچه خندی میزند میداند و میدانم تهش نرسیدن است . خوب که چه ؟
که این که باد بکاری طوفان درو میکنی . ما باد معده کاشتیم بوی تهفن فاضلاب را داریم استنشاق میکنیم.
حقمان است . از دار دنیا کسی نداشتیم به عزتمان چیزی بدهد .. بلکه تا توانست ما را کاکاسیاه روزگار کرد.
اهل دنیا هم که همه کاسبن .. پول نداشته باشی هل پوکی برایشان مقدار نیستی . دیگر بنگر که یک راننده تاکسی زلیخای مارا زیر بغل میزند میبرد !
تصمیمت را بگیر .. مغزت را به کار بنداز .. و تسخیر کن ! همینه همین !