مدت هاست کرخت و بی حوصله دمادم زندگی رو عین دم یک جارو که با نوکش هل میدهی و میبری جلو میبرم جلو. نمیدونم از خودم چه میخواهم. ماحصل بی حوصلگی ها شده سپری ساختن زندگی اون در اوج بی حاصلی .
کاش مقداری ساز رو کار میکردم ومی اموختم .. گرچه خودم را گول میزنم که تو سیستمت گیر است و نمیتوانی .. نمی شود اموزشی ببینی .. دست خودت نیست. این کرختی و گشادیسم تا به کی براستی ؟
مقداری باید عاشقانه های زندگانی را بیشتر کنم. مطالعه های ادبی رو بیشتر کنم. ادبیات جوهره زندگی ـه.
ادبیات از زندگی حذف بشه یعنی پاک ..
یه بخشی از مشکلات با وجود بهبود مالی بهتر میشه .. بنظرم 90 درصد مشکلات فعلی من با یه درامد معقول تر قابل حله ... براش تلاش میکنم. هرچند نه اونقدری که از خودم انتظار دارم .ولی جسته گریخته پام رو میزارم قدمی جلو .. کنده .. کاش یه جوابی برای معادله بی علاقه گهام پیدا میکردم.
قدیما یه سری چیزا میخواستم .. مثلا یه مانیتور خوب .. که توش راحت کار کنم.. نتونستم برسم بهش .. حالا اگه یک قدم هم باهاش فاصله داشته باشم دیگه رمقی نیست برای حرکت دادن پا بره به سمتش.
گاهی چیزی رو که عاشقشی بهت ندن .. بعدا بچپونن بهت از زیر هم از بالا عق میزنی بالا میاری .
نگاه که میکنم برای زندگیم هیچ برنامه خاصی ندارم .. هیچ علاقه مندی در این سن که هستم ندارم. یک خدمت ضروری هست که برم .. بعد چه ؟ هیچی .. نه میدانم هستم نیستم .. کجا هستم .. سرنوشت .. هیچ هیچ ..
خلق الساعه به ذهنم رسید کتابی بخوانم .. کتابی مطلبی که به من شوق درونی ایجاد کنه ...
برچسب: دوباره یک شب دیگر دوباره تنهایی,
نویسنده: کیانوش پورحسین