سلام بر رفیق قدیمی . من بی معرفت برگشتم .
هیچ چیز عوض نشده . بجز یه چیز سنم رفته بالا یه عدد دیگه. این زندگی کثیف . دردنامه هام منو یاد حکایت های صادق هدایت بی چاره میندازه . همونقدر مستاصل همونقدر پرفهم همونقدر ناکام.
دنیایی که اینفلوئنسراش کیف دنیا رو بکنن باید اغت ش *اش ید توش . دیگه جایی واسه ادم تحصیل کرده باقی نمیزاره .
همسن بچه محل همبازی قدیم وقتی ماشین 60-70 میلیونی میخره . هنوز سربازی هم نرفته بود .خودم رو در نظر میگیرم میبینم کجای زندگی ام الان ؟ هان ؟ به چی رسیدم . ؟ سراسر وجودم عقده و کینه چرکین . دمل عفونی مزمنی که به هیچ جا ختم نشد. به شدت این اواخر رگه های افسردگی شدید رو در خودم میبینم . یه دوربین فیلمبرداری بزارن ازم فیلم بگیرن دابل پنت*ر*یشن زاناکس بهم تجویز میشه .
بلاشک میتونم بگم نسبت به سنم از تمام همسن و هم قطارهای خودم عقب افتاده تر شدم.
بدون ذره ای شک ! به خدا .به دین و دنیا قسم.
یکی عشق و عاشقی رفت و زن گرفت و تشکیل خانواده داد
یکی دنبال کار و مکنت رفت و پخی شد و از ارتزاق خویش تلبس نمود
یکی رفت دنبال خوشی و خوشگذرانی ول چریخدن و لذت بردن
خلاصه .. این راکد بودن منو به یه کاری وا میداره.
میخوام اینو بگم . چند ساله از عمر این نوشته ها که گذاشتم میگذره.
یک ماه میخوام به خودم اگر فرصتی و مجالی بزاره دنیا این قسم رو بخورم که اخر این ماه با یه نتیجه خوب و سربلند برمیگردم . لاقل بگم این کارو کردم.
آخر این ماه برمیگردم یا گند زدم یا سربلند شدم و نشون دادم تو این امتحان لااقل کم نذاشتم.
امیدوارم که خود واقعیم رو نشون بدم.
دمی تا صبح نمانده .. از ارامش شب لذت ببر
برچسب:
نویسنده: کیانوش پورحسین