عطشی به طعم نداشتن همه فرصت ها . شلعه سوختن در آتش همه نداشتن ها .. همه خواستنها و تنوانستن ها .. به بیداری ناهنگام بعد از خواب دلچسب رویاها .. امشب دلم سوخت.
غنیمتی اگر از گذشته نصیبم میشد تکه برگی به یادگار برمیداشتم به مضمون زیر.
گر بر این سرزمین میرسی هرگز از خویش نکن برقه ای از رفع خستگی .
شتابان رو از این روزگار به زیر مزار خویش که بس پست و رذل و کثیف بوده این زندگی.
گسیل فردو اما نباشد به روی خودت تکه ای .. که تکه تکه کند بخت تو در این زمانه
پس از سی سال بر این تخت و عرش روزگار .. ندیدم نیمی از انچه بود حق این بندگی.
در خرگاه خویش هرچند ملتمسانه اعداد رو شماره میکنم برای گذراندن .. تکاپویی هرچند از سر ناچاری میکنم گه گاهی سعی میکنم با دلالی لقمه نانی درویشی اختیار کنم . در حد توانم. توانم فرای این حقمه ولی در این جفای زمانه انقدر بودم و هستم که لقمه نانی طوطیا کنم. به درستی بر این راسخم.
مستی و راستی حال جانانه ای دارد. عصر امروز پنجشنبه راستی کردم. عصر دلپذیری بود. در راستی هرچه در درونم شعله ور هست فرصت زبانه شکیدن پیدا میکند.
از این نامهربونی دارم از غصه میمیرم ... رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو میگیرم.
دیگه پیر دارم میشم. حس تلخیه شاید از رخسار مشخص دقیق نباشه ولی فصل رسیدن و نداشتن بسیاری از لذایذ گذشته بسیار تلخه.. حس تلخ و دردبار ..
دوست داشتم طعم عاشقی رو تو بچه سالی حس کنم . طعم خیلی چیزا .. شاید دوستی تو سن تینیجری .. امشب ناغافل باد اون روزا افتادم.
برچسب:
نویسنده: کیانوش پورحسین