در مغزم فکری جوانه زده که آیا جذب این سیستم و این لباس زوری گردم یا نه ؟ انتظام مرا به کام خود بکشد یا نه ؟ .. در بیرون چیزی حتمی منتظرم نیست . خود و خود تک و تنها .
در صورت جذبش میدانم مرتب در حال نقشم و خودم را از یاد خواهم برد. در زندگی رویایی را سیر میکردم و ان رویا را باید بنکل ریشه کن کنم. روزگاری بر جوانی میگفتم حتی در کهنسالی چه شود بتوانم بر مرکبی صد میلیونی سوار شوم که آن رویا را باید به کنار گذارم. از ادامه هنر باید صرفه نظر کنم. از رخت بستن به ام الق.را باید صرف نظر کنم و سفر به ولایتی بیگانه را نیز فراموش سازم. در کنارش شیفت های ملال آور هم خواهد بود. دست و پایم را میبندم . باید ببینم آیا میتوانم با ان بسازم یا نه . چند مدتی فرصت هست . هرچند میدانم در همین مدت هم معجره ای کمتر میتواند شکل گیرد.
برچسب:
نویسنده: کیانوش پورحسین